X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ابوطالبی

دست نو شته های درسی ،عقیدتی، ورزشی

عاقلان نقطه پرگار وجودند

 اجرام که ساکنـان این ایوان اند             اسبــاب تردد خردمنداننـد

هان تا سر رشته خرد گم نکنـی            کانان که مدبرند سرگردانند
ظاهر این رباعی مشعر بر تردید وتردد است واظهار سرگردانی خرد. تفسیر شما از این موضوع چیست؟
در همین آغاز بگویم که خیّام یک رندی به خرج داده است ،رندی از آن نوع که بعد از او ، جناب خواجه حافظ شیرازی هم آن را بروز رسانده .اجازه دهید اول به رندی حافظ اشاره کنم ،تا بعد آن به رندی خیّام برسیم .حافظ می گوید :
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولیک               عشق داند که در این دایره سرگردانند
این شعر معنایی دارد که شعر خیام هم به همانا معناست همه کسانی که ضدّ عقل هستند ویا بهتر است بگویم ضدّ عقل نیستند ولی از عقل خوششان نمی آید و می خواهند به چیزی ایمان بیاورند که عقلانی نباشد ، به این شعر حافظ وامثثال آن تمسک می جویند و می گویند : عقل با اینکه نقطه پرگار وجود است وعاقلان هم به حسب عقل چنین هستند ، عشق داند که در این دایره سرگردانند وبعد خیلی راحت و روشن نتیجه می گیرندکه عشق خوب است ،ولی عقل خوب نیست!
ظاهرا این ظاهر بیت حافظ است
بله ، این ظاهر بیت حافظ است،ولی او رندی کرده است وآن این است که می گوید : عاقلان نقطه پرگار وجودند .شما می دانید که پرگار روی پای ثابت خودش می ایستد و با پای دیگر خودش دور می زند ودایره ای ترسیم می کند . نقطه پرگار در واقع ، نقطه ترسیم کننده دایره است .
این دایره در شعر حافظ دایره وجود است
بله حافظ می خواهد بگوید که نقطه پرگار ، دایره هستی را ترسیم میکند .اگر سر پرگار در جای خودش قرار نگیرد ، دایره ترسیم نمی شود ، حافظ هستی را به مانند یک دایره در نظر گرفته است .همه عرفا هستی را دایره می دانند.
مضمون دایره بودن هستی دربخش وسیعی از ادبیات فارسی آمده است ظاهرا این مضمون باید علّتی داشته باشد
بله این کار سری دارد و اگر بخواهیم به اجمال بیان کنیم،باید بگوییم :برای اینکه  آنها :یعنی عارفان ما موحدند
این موضوع چه ارتباطی با موحّد و توحیدی بودن می تواند داشته باشد ؟
یک غیر موحّد و یک ملحد لزوما هستی را دایره نمی داند .مثلا در علم وتفکر امروزی هستی دایره نیست ،بلکه خط افقی در زمان است و طول دارد ؛طولانی است ، ولی آغاز وانجامش معلوم نیست . عرفاء و موحدّین ، کلّ هستی را یک دایره می دانند ، چون از نقطه ای آغاز می شود که پایان هستی ،بازگشت به همان نقطه است .
هستی پایانی جز بازگشت به حقّ ندارد اگر هستی جلو برود و برود ، ولی به بی نهایت نرسد ،حقّ به هستی احاطه ندارد . احاطه حقّ به هستی زمانی محرز و ملحوظ شده است که پایان هستی بازگشت به خود او باشد . آن وقت اگر پایان چیزی بازگشت به خودش و آغاز خودش باشد ،چگونه اتفاق می افتد و شکل آن به چه صورتی در می آید ؟
بی تردید به صورت دایره خواهد بود.اگر چیزی بسیار زیاد و تا بی نهایت پیش برود ولی سرانجام به اصل برگردد ،این باید در دو قوس صورت پذیرد که مجموع رفتن و آمدن آن دایره ای را ترسیم می کند که دایره هستی است . از این رو کلّ هستی از نظر موحّدان عالم و عرفا ، به صورت دایره در نظر گرفته می شود و به شکل دایره ترسیم می شود.
اصل هر جسمی این است کروی باشد .بنابراین ذوزنقه ،مربّع ،مثلّث و دیگر اشکال هندسی ،فرع به شمار می روند . جسم در اصل کروی است و شکل در اصل همان دایره است .برای اینکه هر جسمی را که شما در نظر بگیرید ، از یک نقطه آغاز می شود ، جسم اگر از یک نقطه آغز شود ، ولی مانعی در بیرئن نداشته باشد و فشاری رویش نباشد و بخواهد که از آن نقطه به طور مساوی حرکت کند کروی خواهد بود اما اگر با مانعی برخورد کند ، چه می شود؟
اما فرض ما بر این است که در آغاز چیزی مانع نیست و جسم می خواهد از یک نقطه به طور مساوی حرکت کند و جلو برود . اگر این اتفاق بیفتد و حرکت به صورت مساوی باشد ، جسم کروی خواهد بود . دایره هم به این صورت ، شروع از یک نقطه و بازگشت به همان نقطه ،حاصلی جز دایره ندارد پس اصل در اشکال دایره بودن و اصل در اجسام کرویّت است .
در واقع می خواهید استدلال کنید که حافظ در بیتی که خواندید ، به همین مساله اشاره می کند!
دقیقا ، حافظ به این نکته اشاره دارد که می گوید: عاقلان نقطه پرگار وجودند . وجود کلّ هستی را از ملک تا ملکوت شامل می شود . وجود ، کلّ هستی است . نقطه این پرگار کجاست؟ این پرگار از کجا شروع می شود؟ پرگاری که کلّ هستی را از ملک تا ملکوت ترسیم می کند ، از کجا شروع می شود؟ بی تردید از عقل ، در عین حال نظر حافظ می تواند این باشد که هستی آگاهانه شروع شده است ، نه احمقانه . این حرف هم توحیدی است . اگر حافظ غیر موحّد بود این حرف را نمی زد . آغاز هستی هم آگاهانه است .
حافظ می گوید : عاقلان نقطه پرگار وجودند ؛ یعنی هستی از عقل شروع می شود یک دور نامتناهی می زند و دوباره به عقل باز می گردد . حافظ در اینجا در واقع برای عقل عظمت خاصّی قائل است . این بیت حافظ ،عظمت  عقل را نشان می دهد . براساس آنچه حافظ می گوید ،چیزی جز عقل وجود ندارد و اساسا همه چیز عقل است . در این ترسیم حافظ همه هستی ظهور عقل است . اما مصرع دوم مصرعی است که عده ای فکر می کنند که معنای آن برتری عشق است و بی اعتباری عقل . اصل حرف حافظ درست است اما حافظ این را نمی گوید !
اگر چنین باشد ،باید گفت این تفسیر غلط است . این تفسیر هم به حسب ظاهر غلط نیست ،مگر اینکه یکی از مفردات بیت دارای وجوهی دیگر باشد و بتوان معنایی دیگر از آن ارائه کرد.
زدید به وسط خال ! در اینجا «سرگردانی » همان مفردی است که محل بحث است . اگر از منظر عشق نگاه کنیم ،عاقلان که نقطه پرگار وجودند ، در مقام پرگار وقلم دور می زنند .اما این دور زدن صرفا دور زدن است که به حسب ظاهر سرگردانی است .
در واقع سر است و گرداندن سر ، نه سرگردانی به معنای بی هویّتی وفقدان تشخیص و تعیین ولوازم معنایی مترتّب به آشفته و سرگردان بودن
مطلب همین است حافظ در مقام بیان یک واقعیّت وجودی است . ظاهر عبارت این است که سرگردانی به معنای حیران و ول است ، ولی باطن آن ترسیم هستی است و اصلا جز این نیست .ونمی شود! عشق داند که عقل در این دایره سرگردان است ، سرگردانی عقل را در این دایره گفتن ، ترسیم دایره هستی است . این نشانگر عظمت عقل است و حتی بالاتر از عشق بودن عقل ، عشق در اینجا پرخیدن و گردیدن عقل را می بیند
به اصطلاح ، ا ز چشم اندازی که عشق دارد و با نگاهی که بر اساس این چشم انداز به عقل و کار عقل می افکند ، او را در حال گردیدن و چرخیدن می بیند ، ولی عقل به واقع در حال ترسیم مرزهای هستی است
آفرین برشما . عقل در چرخش خودش ،هستی را ترسیم می کندو این عظمت عقل است .حالا شما اگر این شعر را که چند قرن از زمان سروده شدن آن می گذردو چند صد سال دارد ، به دست افرادی عادی و اهل شعر و ادب عادی بدهید، فکر می کنید از این بیت چه برداشتی می کنند ؟ جز اینکه عقل سرگردان وبدبخت است و عشق است که همه چیز را می فهمد !  آنها به این نکته توجه ندارند که عشق بدون عقل اساسا چه می فهمد؟ آیا عشق با عقل می فهمد یا با عشق؟
این چیزی که عرض کردم معنای شعر حافظ است همین معنی را خیام در اینجا بیان می کند و فکر می کنم حافظ تحت تأثیر این رباعی خیّام بوده است .
خوب حالا می رسیم به رندی خیّام . در اینکه این رباعی رندانه است شکّی نیست . خیام می گوید : اجرام که ساکنان این ایوانند. ایوان ؛ یعنی کلّ کهکشان . اجرام هم ؛ یعنی کرات و افلاک . قدیم معتقد بودند که مرات می گردند و گردش کرات هم دایره وار است نه افقی .
به طور کلّی تمام کرات ، بر یک مدار می چرخند و مدار دارند . خود کلمه مدار هم این را نشان می دهد که محل دور است . اینکه کرات همه کرات مدار دارند ؛ یعنی دایره وار می چرخند .
خیام می گوید : اجرام ساکنان این ایوانند ،اسباب تردد خردمندانند . این تردد ، در اینجا به معنای این است که اجرام فکر خردمندان را به خودشان جلب می کنند .
حدس می زنم رندی که می گویید همین است که تردد در اینجا معنای رفت وبرگشت و به اصطلاح تأمل وتفکّر است ، نه تردید و بهت وانکار
بله این هست ، ولی فقط این یکی از رندی های ایهام آلود خیام در این رباعی است و می خواهد بگوید که خردمندان بادیدن اجرام و اجسام ساکن در این ایوان ، می خواهند بدانند که این مدار چیست ؟ وچرا می چرخد و می گردد؟ و از کجا می آیند ؟ در این فضای بی کران مقصودشان چیست ؟ مقصدشان کجاست ؟ حول چه محوری می چرخند و چه کسی آنها را می گرداند ؟ اسباب تردد خردمندانند
در ادامه رباعی ، خیّام می گوید :
هان ! تا سر رشته خرد گم نکنی                 کانان که مدبرند سرگردانند
این «هان » هان تحذیر است ؛ یعنی به هوش باش که سررشته خرد گم نکنی و گمراه نشوی که :آنان که مدبّرند ، سرگردانند.
نکته همین جاست . مدبّر در اینجا معنایی ویژه دارد . خیّام در اینجا مطلب بسیار مهمی را بر اساس هیئت قدیم می گوید . این رباعی به حسب هیئت جدید اشکال دارد ولی طبق هیئت قدیم (که حافظ و خیّام به آن اعتقاد داشتند) درست است . مدبّر کسی است که تدبیر می کند . همه حکمای ما از جمله خیّام که مشائی و ابن سینایی است .تاکید می کنم تمام فیلسوفان ما معقد بودند افلاک می گردند و نفوس دارند. از این رو می گفتند فلک نفس دارد . مثل انسان که دارای نفس است . انسان وقتی راه می رود ، با اراده راه می رودو اراده از آن نفسانیّات انسان است . جسم ما اراده نمی کند این نفس ماست که اراده می کند .
قدماء معتقد بودند که فلک اول نفسی دارد و فلک دوم نفسی و به طورکلی افلاک نفس دارند و نفوس فلکی را مدبر فلکی می دانستند. چون نفوس فلکی را مدبر فلک می دانستند ، معتقد بودند که نفوس فلکی فلک را می گردانند و این نفوس به افلاک امر می کنند که دایره وار بچرخند و در واقع آنها دایره را می چرخاندند ، نه مستقیم و به صورتی دیگر .
پس باید گفت مدبر در اینجا معنی خاص است نه اصطلاح عامّ . به دیگر سخن ، تدبیر است در مفهوم خاصّ آن نه به معنای هر تدبیر کننده ای .
تمام قراین موجود در رباعی این موضوع را اثبات می کند و خیّام در فضایی که کاملا مشخص است می گوید که : تدبیر نفوس فلکی چگونه بوده است . این تدبیر به گونه ای بوده که افلاک را دایره وار بگرداند .
حالا اجازه بدهید من این مطلب را کامل کنم . چون به دیدگاه حکما در هیئت قدیم اشاره کردم ، اجازه بدهید توجیهی که ابن سینا در باره حرکت دایره وار افلاک ذکر کرده است ، بیان کنم . خود خیام هم در اینن باره در کتاب هاب فلسفی اش توجیهی را آورده است . سوال می شود که اگر نفس مدبر فلک است و دایره وار می گردد ، مقصد و مقصمد این نفس چیست ؟
ابن سینا و  همچنین خیام در اینجا پاسخی می دهند که بسیار مهم و عجیب است و آن این است که : در مقصود نفس فلکی ، مقصودٌالیه و مهروب ٌ عنه یکی است . می دانید که در گردش در دایره ، هر نقطه ای که در جلو است ، مقصود است و می خواهید به نقطه بعدی برسید ، ولی در عین حال مهروب هم هست ، چون می رسید و فرار می کنید! بنابراین هم مقصود است هم مهروب ؛ یعنی همان چیزی که مقصود است مهروب هم هست .
به عبارت دیگر هم رسیدن است و هم جا گذاشتن . شما در آن شرایط هم می رسید وهم جا می گذارید و عبور می کنید چون مقصود ومهروب بیش از یک چیز نیست و این حرکت ، آنگونه که ابن سینا و حکمای دیگر همچون خیام بیان  کردند ،برای تشبّه به عقول است و تشبّه به خداوند ، چون کار خداوند آفرینش همیشگی است و آنچه همیشگی است دایره وار است ومستقیم نمی توان همیشگی باشد و در یک جا تمام بشود و پایان بپذیرد کار خداوند چون همیشگی است ، دایره وار است و چون کار خداوند چنین است این کار در عین حال که تشبّه به عقول است ، تشبّه به اله  است
تعریف حکمت قدیم که گفته اند : الحکمة تشبّه بالاله ، از همین جا وارد حکت شده است و البته می دانید که این یکی از تعریف های حکمت است و سقراط و برخی حکمای ما تعریفشان از حکمت همین است و می گویند : حکمت ، همانندی جستن به خداوند است که لازمه آن قرب به خداوند است .
فضای این رباعی ، فضایی است بر اساس هیئت قدیم و طبق توضیحی که دادم ، خیام در آن حرفی را می زند که ابن سینا و دیگر حکمای قدیم ایران زده اند و خودش هم در کتاب های فلسفی خودش درباره افلاک گفته است . من بیت آخر این رباعی را که ثقل اصلی معنا و مقصود شعر در آن است ، برای شما می خوانم و فکر می کنم با توضیحی که داده ام ، شاید هیچ نیازی به توضیح آن نباشد .
هان تا سررشته خرد گم نکنی                کانان که مدبرند سرگردانند
سرگردانند در اینجا به معنای در به دری و امثال آن نیست ، بلکه به این معناست که می گردانند با تدبیر ؛ یعنی دایره وار می گردند .
پس ظاهر شعر دربردارنده حیرت و تحیّر اهل خرد است و ناکارآمدی عقل ، ولی اصل شعر وباطن رباعی ، در مقام توصیف هستی براساس هیئت قدیم است . البته این انتظار چندان معقول نیست که از خیام انتظار داشته باشیم که براساس فیزیک کوانتمی حرف بزند! بنابراین او براساس آن هیئت وفلسفه روزگار خودش مطلبی را گفته است که نه تنها درست است بلکه هیچ معنای مذمومی از آن در نمی آید و در آن اثبات نمی شود که اهل تدبیر سرگردان و بی چاره اند !
معنای مجازی سرگردان ،در خصوص انسان حیرانی است و بی تصمیمی . ولی معنای لغوی سرگردان ، در اینجا مورد نظر خیام است که سرگرداندن است ؛یعنی سر می گرداند.
ما این مطلب را همچنانکه جنابعالی با نهایت استاد ی و رسایی بیان کردید در کلام حافظ وبیان سحر انگیز او دیدیم که : عاقلان نقطه پرگار وجودند نتیجه این بحث این خواهد شد که شما رباعی مورد بحث را در مذمّت عقل وخرد ارزیابی نمی کنید همچنان که بیت حافظ را ضد عقل ندانستید .
قطعا چنین است ، چون اگر عقل نباشد ، وجود نخواهد بود و اگر هم باشد احمقانه خواهد بود . من بارها این نکنه را گفته ام ، حتی در نزاع عقل وعشق من با اینکه چندان قائل به تفکیک نیستم ، معتقدم که عشق هم وقتی می بیند ومی فهمد ، با زبان عقل می فهمد. عشق اگر عقل نداشته باشد ،نمی فهمد . آیا عشق بدون عقل می تواند بفهمد؟ آیا عشق منهای عقل می فهمد؟ یا نمی فهمد؟ چه جوابی برای من دارید؟
بی شک فهم منوط به عقل است و بدون عقل فهم نیست . ولی در این فرایند ،باید جایگاه عشق را معین کرد . بله عشق در فهم خویش از عقل بهره می برد اما این موضوع تمام سخن نمی تواند باشد ، پس تعیّن عشق چه می شود؟
عشق تشدید فهم است وتشدید حرکت فهم ، عشق فهم را تشدید می کند و به عنوان مثال شتاب آن را زیاد می کند .
بله عشق تعیّن دارد ،ولی حرکت عقلانی عقل را تشدید می کند .بنابراین ،عشق ؛ یعنی عقل مشدّد . من عشق را به این شکل معنی می کنم و غیر از این هم چیز دیگری از آن نمی فهمم . ببینید فهم ، ملک طلق عقل است . شما فهم غیر عقلانی ندارید .
به حسب ذات بله ولی در مرحله فعل و عمل و خارج ، فراوان فهم های غیر عقلانی وجود دارد
 این دیگر فهم درست نیست بلکه مواردی است که عقل درآنها دچار اوهام شده ، اشتباه کرده و منسوب شده است وگرنه هر فهمی از شئون عقل است . مادامی که عقل نباشد هیچ فهمی فهم نیست . بدون عقل دیدن ها معنایی ندارد . کسی که عقل ندارد ولی همه چیز را می بیند ، آیا از دیدن ها و مشهودات خودش چیزی می فهمد؟ فرض کنید انسانی دارای چشم هایی تیز است و خوب می بیند ولی عقل ندارد. چنین انسانی ، معنای آنچه را که می بیند ، می داند؟
خوب چون دیده ها با عقل معنی می یابد ، در لمس کردن هم اگر عقل نباشد . فهم اتفاق نمی افتد و انسان نمی فهمد که نرمی و زبری یعنی چه ! ما همه چیز را تحت سیطره عقل می دانیم و با عقل معنی می کنیم . هیچ چیز بیرون از عقل نیست . هستی در چارچوب عقل برای ما تفسیرپذیر است . شعر خیام هم دقیقا در این راستا قابل ارزیابی است.
منبع : کتاب هستی و مستی ،تالیف حکیم غلامحسین ابراهیمی دینانی
تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:08 ب.ظ | نویسنده: حسن ابوطالبی | چاپ مطلب 0 نظر